....

یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون مینویسم و اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دویاره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن میخوام که بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاکه ساعت رو دیوار

دوباره نمیخوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار 

 

زمزمه  دلتنگی های نبودن و ندیدنت ........

نوروز 90

در این نوروز باستانی

خیال امدنت را

به اغوش خسته می کشم

 

...

ديدار ما هرچند دورا دور زيباست

ديگر پذيرفتم كه ماه از دور زيباست

هرچند موسايت نخواهم شد ولي باز

از تو چه پنهان ! درد دل با طور زيباست

دنيا هميشه دل بخواه ما نبوده

باور بكن بعضي گره ها ، كور زيباست

بس كن عزيزم طاقت باران ندارم

اين چشمها ...اين چشمها ، مغرور زيباست

هر چند شب با نور سرد ماه جور است

اما شب چشمان تو ناجور زيباست

وقتي كه دريا تنگ ماهي هاي خسته است

مردن ميان تار و پود تور زيباست

وقتي كه غم هايم غم عشق تو باشد

از مهد چشمانم اگر تا گور زيباست

                                                                   رويا باقري

...

هر گاه كه تو دلتنگ مي شوي

اينجا دلي پر از هواي تو دلگير مي شود

با من سخن بگو ، با من

فرقي نمي كند كه كجايي

چه مي كني

از عمق جان خويش

سخنت را بجان و دل خريدارم

با من سخن بگو ، عزيز

 

...

كاش مي دانستم

چه كسي

نام تو را

از سرنوشت من خط زد....

...

هرچند دوری بی خبر ماندی از احوالم،
هرچند این دوریت زخمی بوده بر بالم،
اما همین که حس کنم در فکر من هستی
اما همین که طرح چشمان تو در فالم...
یعنی هنوزم زندگی یک روی خوش دارد
یعنی از اینکه باتوام هرلحظه خوشحالم
وقتی که چشمت دم به دم بیت المقدس تر،
بگذار من باشم فلسطینی که اشغالم
ساحل،سرساعت،سکوتت،سیب سرخی که...
یک "سین" دیگر مانده تا نوروز امسالم
هر روز من باتو همان نوروز پیروز است
دائم به این عیدانه ی هرروزه می بالم

                                                      "رويا باقري "

...

نبودنت در لحظه لحظه هاي بودنم بوده و هست

امروز ، سالروز آمدن بي حضورت را جشن گرفتيم ، خوب من

كاش براي جشن سال بعد ، باشي

تا ...

...

با رسيدن همسفري براي چشم براهي هايم

هنوز هم دلتنگ و بي تاب نبودنت هستم

مثل هميشه 

وقتي نيستي

نبودنت همه جا هست

هنوز هم چشم به راه و منتظر بودنت هستم ، نه بعد از اين

 هستيم...

آن كهكشان فروش

به من در قفس اسير

تنها به قدر پنجره اي

آسمان نداد...

...

کاش میدانستی

 که من با تو  روزی هزاران بار

بر فراز رویا هایم پرواز می کنم

 پری دریای آبی بیکران!

...

عكسي شدم

                  كه

                      قاب قبولم نمي كند

من يا دنياي وارونه

همه چيز عكس اون چيزيست كه بايد باشد

نمي دانم من وارونه شدم يا دنيا !؟!؟!

....

سوار بر قطار كهنه هميشه

در كوپه اي بدون تو

چمدان حرفهايم مي گريد

بيا........................

بهار

مي خواهمت بنام

تو را اي مهربان بهار

باشد كه از حريم زمستان برانيم

كوتاه بين ماندن و رفتن ، شروع تو

پايان من ، كنار خودت مي نشانيم ؟!

....


دیگر چه فرقي می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم .............

بت ياد تو

قصد دارم

از ياد و خاطراتت بتي بسازم

بر تن نرم ترين و لطيف ترين ها

درست مثل خودت

نه

چيزي شبيه خودت

چون هنوز بر اين باورم كه

( هرگز كسي شبيه تو پيدا نمي شود )

قول مي دهم عشقانه دوستش بدارم

همانگونه كه تو را مي پرستم

(كاش مي دانستي ياد تو تا چه اندازه در من شيرين است )

دلخوش

به باز آمدنت چنان دلخوشم که

طفلی به صبح عید

 پرستویی به ظهر بهار

و .....

پس باز هم منتظرت می مانم

بیا...

گامهای شب را می شمرم

چه آهسته به میهمانی تنهائیم آمده

دلتنگم از غریبی شبها

نه از سنگینی غم ها

مسافر همیشه ی چشم به راهی های من

منتظرم

بیا ...

در کوچه تنهایی زمین خورده ام ..........

 

سرگردانی بی انتهای من سرگردان

بگذار همه بدانند

که من تو را

ای سرگردانی بی انتها

زیبایی های دردآورت را

با همه ی دلهره هایشان

می پرستم

زندگی

یک خرس مخملی خریده ام

برای دختری که دارم و ندارم

و یک عینک برای پدر بزرگ

که چشمهایش دیگر نمی بیند

و یک دسته گل نرگس

برای تو

که .......

خوب یا بد

زندگی ، زندگی است

و اگر روزی برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

تعجب نکنید

                   "رسول یونان"